پارسال
همین موقع ها بود که ساکن این اتاق کوچک زیر شیروانی شدم و برای اولین بار اومدم
توی اتاق ، یه نفسی کشیدم رفتم به طرف پنجره ی اتاق که 90% اش آسمون بود و احتمالا
داشتم فکر میکردم که سال بعد، این موقع کجای آرزوهایم ایستاده ام( کاری که معمولا
در لحظه های تاریخی می کنم!)
آن زمان
تنهایی بزرگترین هدیه ای بود که زندگی به من می داد و هنوز هم تمام سرمایه ام یک
تنهایی بی حد و حصر است که مالک مطلق آن هستم و یک اتاق کوچک که تمام دیوارهایش و
تمام حجم درونش متعلق به من است.
اینطور
نگاهم نکن! کم ثروتی نیست.
فکر می
کنم تفاوتم با آن زمان این شد که من تازه دارم یاد میگیرم که چطور شروع کنم...
یک سال
صرف سرگردانی و افسردگی و حسرت من شد و من کم کم دارم یاد میگیرم که با تمام وجودم
بخواهم اما حسرت نکشم، یاد میگیرم که به هرچیزی اجازه ندهم بیش از این پیر و
فرسوده ام کند.
جایی
خوانده بودم:
"اگر
که با وجود همه دوباره کاری ها و ضعف هایمان پیگیری و پایداری را از دست ندهیم،
اغلب میابیم،ولو بیراهه هم که زده باشیم، باز بیشتر از دیگرانی کار پیش برده ایم
که در سمت و سویی که باید حرکت می کنند."
دارم یاد
میگیرم که مفهوم این حرف را درک کنم.
بگذار
امشب که هوا انقدر خوب است برایت بگویم که روزی می رسد که آرزوهایم را به جای
زمزمه در گوش گلدان کوچکم در ذهن آدم کوچولوهای اطرافم فریاد بزنم و به جای پنهان
شدن در لباس من در میدان شهر برهنه شوم و تمام قد خودم را به رخ گذشته
بکشم.
یاد
میگیرم که به جای راه رفتن در گوشه ی پیاده رو،چسبیده به دیوار و زل زدن به رقص
کفش هایم، وسط چهارراه شلوغی بایستم وبه آسمان خیره شوم.
یاد میگیرم، بالاخره یاد میگیرم، قول میدهم.
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم بهمن 1388ساعت 10:17 PM  توسط خودم
|
اون چند دقیقه ای که می خوام از خونه برگردم و از خونه تا ترمینال تو ماشین با آقای پدر تنهام. ماشین از کینه ی اون نسبت به من و زدگی من نسبت به اون سنگین میشه. هر بار با صدای سنگین اش از درس و رتبه کلاسی ام می پرسه و اینکه کی امتحان داری و جمله معروف "اوضاع درسیت چطوره؟" رو تو گوشم تکرار میکنه.( این جمله سال هاست که تو راه مهدکودک! ، دبستان، دبیرستان، پیش دانشگاهی و به طور کلی هر جا که با اون تنها می شم، سکوت رو میشکنه)
من هم با بی حوصلگی توام با عصبیت و خودخوری همون حرفای همیشه رو تکرار میکنم و گوشزد میکنم که هر هفته دارم همین سوال ها رو جواب میدم.
هر بار هردومون به یه حسرت داغ فکر میکنیم که داره پیرمون میکنه. حسرت اون درباره من و حسرت من درباره خودمه.
صورت ام رو تا جاییکه بتونم به طرف پنجره برمیگردونم.
بالاخره می رسیم...
+ نوشته شده در دوشنبه دوم آذر 1388ساعت 7:38 PM  توسط خودم
|
مدتی بود فکر می کردم که چطور می شه که هر کار کوچکی که من در شهر دیگری میکنم، شصت مادرم خبردار میشه. و همیشه هم همان دروغ همیشگی که یا یکی از دوستان مادرم (که قسم خورده اسمش برده نشود) یا یکی از دوستان دوران دانشجویی لیلا(خاله ام) که باز هم من نمیشناسم به طور اتفاقی من را در حال بگوبخند با مثلا بستنی فروش محله دیده اند و ابراز نگرانی کرده اند!
امروز وقتی لیلا درست وقتی که مامان خونه نبود و من تنها بودم زنگ زد و دوباره از یکی از حوادث این چنینی ابراز نگرانی کرد (چیزی که احتمال فهمیدن اش خیلی پایین تر از صفر درصد بود) و مثل همیشه با ناشی گری شروع کرد به تعریف خاطره ای از دوران دانشجویی که از قضا درست عین اتفاقی بود که برای من افتاده بود، جواب این معمای پیچیده را به تلخی دریافتم.
مامان دفترچه خاطرات خصوصی ام را می خواند.
این جمله ساده برای من که جز در دفترچه ساده یاداشت های روزانه ام جایی برای نفس کشیدن ندارم خیلی گران تمام شد.
از شنبه این هفته که به شهر خراب شده ی دومم برمیگردم دفترچه ام برای همیشه به اتاق تنگ و تاریک اما امن دانشجویی ام منتقل خواهد شد و دیگر هیچوقت در این خانه ی کثیف پدری دست ام را به قلم و ریه ام را به هوا نخواهم سپرد.
پی نوشت:همیشه خودم رو با فکر آینده آروم می کنم. به این فکر می کنم که روزی در آینده دور من انسان موثری برای کشورم باشم و دفتر خاطرات من ارزش ثبت پیدا کند، آن وقت است که نام مادرم به سیاهی در تاریخ ثبت خواهد شد. مثل بلایی که سر مادر تیتا* آمد.
پی نوشت 2: خیلی عصبانی ام...
*کتاب"مثل آب برای شکلات" نوشته لورا اسکوئیول
+ نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم آبان 1388ساعت 11:44 AM  توسط خودم
|
امروز کاملا بی حوصله از کلاس که بحث کاملا علمی اش کاملا داغ شده بود زدم بیرون و عصبی از دانشگاه تا شهر رو شروع کردم به پیاده گزکردن کردن . نمی تونستم تحمل کنم این رو که فردا ۱۳ آبانه و من دارم به درس گوش می دم! ۲-۳ ساعت کنار جاده وسط کویر تو آفتاب رفتم ولی دیگه انقدر پام درد میکرد که نمی تونستم به چیزی فکر کنم.
امروز خیلی خوشحال بودم و از انرژی بالاخره رسیدن ۱۳ آبان داشتم میترکیدم.
اما الان هر چه جلوتر میریم حالم بدتر میشه.دلم داره می ترکه. بدترین حالت حضور در جنبش سبز اینه که فقط بعد از هر حرکت اخبار و نگاه کنی! باورکنید نبودن عذاب آور ترین حالتشه .
امشب بیشتر از همیشه دارم از این جبر جغرافیایی اذیت می شم.
بغض راه نفس ام رو میگیره و با تمام وجودم برای شماهایی که شانس بودن رو دارید دعا می کنم.
به جای من هم فریاد بزنید.فردا روح من کنار شماست...
دلم آشوبه...
+ نوشته شده در سه شنبه دوازدهم آبان 1388ساعت 6:25 PM  توسط خودم
|
می دونم نوشته هام غمگین و کسل کننده ست. می دونم همه پست هام بیشتر شبیه غرغرهای یه آدم بی عرضه است. داشتم فکر می کردم کسی که وبلاگمو می خونه ، چقدر من رو افسرده و غمگین تصور میکنه .
من شادی هامو می برم بیرون و با تمام مردم شهر قسمت میکنم. با نفس های شادم کوچه پس کوچه های شهرو پر می کنم و با قدرت زندگی ام همه ی درختای کوچه رو می رقصونم.
اما دلتنگی ها و ناتوانی هام رو می ریزم تو این سینی و می ذارم جلوی شما تا به خودم نگاه کنید.
می نویسم چون این کار بهم احساس هویت می ده. به خود خودم...
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم مهر 1388ساعت 11:41 AM  توسط خودم
|
نمی دونم چرا وقتی به این زبون حرف می زنم، خیلی چیزا رو می تونم خیلی راحت تر بگم.
یارو درباره رشته تحصیلی ام پرسید و نقشه ام برای آینده. حیلی ساده بهش گفتم که رشته ام رو اصلا" دوست ندارم و فقط به خاطر پدر و مادرم این درس رو تحمل میکنم و 4 سال دیگه می خوام برم دنبال علاقه شخصی ام!!!
به همین راحتی اینو گفتم، حتی اون یارو هم چشم هاش از تعجب در اومده بود. اما نتونستم خودمو توجیه کنم که نباید این حرفو بزنم و این یه راز بوده که مدت هاست تو سینه ام خاک خورده و برای اولین بار دارم به کسی می گم اش!
می دونی ، شاید به خاطر اینه که زیاد فیلم نگاه می کنم و همیشه به زبان english، و تقریبا" همیشه وقتی خیلی احساساتی می شم یا می خوام راحت چیزی رو بیان کنم اونو به انگلیسی به مخاطب همیشه فزضی ام می گم.
انگار وقتی انگلیسی حرف می زنم، حس زندگی تو یه کشور آزاد بهم دست میده که فرهنگ اش بهم اجازه میده همون جوری باشم که دوست دارم.
و به همین دلیل ساده بند رو آب دادم.
تمام راه رو پیاده برگشتم و داشتم به گندی که زدم فکر می کردم.آخه طرف گفت قیافه ام براش آشناست و این حرف تو یه شهرستان به کوچکی محل زندگی من، خیلی ترسناکه!
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم مهر 1388ساعت 10:57 AM  توسط خودم
|
امروز سر کلاس ایمونولوژی ، در تمام طول 3 ساعتی که استاد درس می داد حتی یه کلمه هم نفهمیدم. این اتفاقیه که دیروز سر کلاس بیوشیمی بالینی هم افتاد!
درسا داره سخت تر می شه، کل دیروز و امروز من به طرز اسفباری به درس خوندن گذشت.
همیشه موقع درس خوندن می رم اتاق هم کلاسی هام. نمی تونم تو اتاق خودم درس بخونم. حرمت سقفی که زیرش می تونم تنها باشم، بهم اجازه نمی ده خودم نباشم.این اتاق فقط برای انجام کار هایه که روحم ازم بخواد، نه محیط اطرافم. این جا، زیر این سقف محل زندگی نمایشنامه هاییه که تو کمدم قایم کردم.
نمی خوام اینجا درس بخونم.
+ نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم مهر 1388ساعت 8:14 PM  توسط خودم
|
نمی دونم چیزی که بهم می گه هیچ راه دیگه ای نداری، اسمش حقیقت محضه یا فقط یه بن بست دیگه است که نباید در برابرش ضعف نشون داد.
هم می تونم خیلی ناامید و بی انگیزه باشم، چون این بن بست دیگه مثل بقیه نیست و باید برای رد شدن ازش بهای دور از انتظاری رو بپردازم.از طرفی هم دیگه ناامید نشدن رو خوب بلدم.
اما یه سوال مهم دارم.
آیا من با هنوز امیدوار بودن، خودم رو گول نمیزنم؟ مثل ابله هایی هر بلایی که زندگی سرشون می یاره رو به حساب حکمت می ذارن.
نمیدونم نا امید بودن، شجاعت روبرو شدن با حقیقته یا ضعف؟
یا امیدوار بودن نشانه ی تحربه و قدرته یا فقط فریب ابلهانه ای که به خودم هدیه میکنم؟
فقط باید انتخاب کنم...
+ نوشته شده در دوشنبه ششم مهر 1388ساعت 8:47 PM  توسط خودم
|
امروز اومدیم ویلا.آقای سلیمانی هم تو ماشین ما بود.
تمام راه فقط به یه آهنگ گوش می کردم و خیلی کیف می کردم چون یه رویای تازه وارد داشتم که فوق العاده بود.البته تازه امروز تکمیل شد، چند روزه دارم روش کار میکنم و امروز با یه موسیقی متن خوب محو تماشایش بودم.مربوط به یه تجمع تو خانه هنرمندان بود.
خلاصه حسابی کیفور شده بودم که متوجه شدم آقای سلیمانی می خواد باهام حرف بزنه، ------- رو از گوشم درآوردم و در حالی که سعی می کردم بی حوصلگی ام رو پنهان کنم، با عجله منتظرشدم حرفاش تموم شه تا من برگردم سر کارم.
موضوع سرتاسیس یه مرکز آزمایشگاهی بود که برای اولین بار در داخل کشور بلاد آگار تولید می کنه و به یه کارشناس احتیاج داره.اولش به روی خودم نیاوردم و گفتم من تو رشته خودم کارشناس های قابلی رو می شناسم که می تونن بهتون کمک کنن، تا اینکه رسما از خود من دعوت به همکاری کرد.
یهو یه دیواری تو دل من فرو ریخت، دیواری که همیشه بهش تکیه کرده ام.
آره... همون اتفاق همیشگی...بازم واقعیت رو سرم آوار شد.بازم یادم اومد که چه کسی به نظر می رسم و کجا دارم زندگی میکنم. دوباره یادم اومد من برای تحقق رویاهام هیچ دست آویزی ندارم. بغض گلومو گرفت و فقط گفتم هیچ حسابی رو من باز نکنه، بیشتر از این چیزی نمیتونستم بگم.
دیگه نتونستم به رویام فکر کنم. آهنگ عوض شد و من به خودم فکر می کردم و به تصمیم ابدی ام برای بالاخره رفتن...
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم مرداد 1388ساعت 8:15 PM  توسط خودم
|
نوشته هاي اين وبلاگ حرف هاي خصوصي من است،حرف هايي كه من با خودم درون سينه ام مي گويم و هيچكس از آنها خبر ندارد بيرون ريختن هر انچه هر روز توي اتوبوس، توي پياده روها، بين مردم شهر، ... توي دلم مي ماند.
اگر جزو آدم هایی هستید که بعد از خواندن این نوشته ها نمی توانید از عادت قضاوت کردن بگذرید همین الان وبلاگ را ببندید.
در این مکان به هیچ وجه حق قضاوت کردن درباره من را نخواهید داشت.